مقالهي زير برگرفته از جلد سوم دفاعيات عبدالله اوجالان تحت نام مانيفست تمدن دموكراتيك است كه به مناسبت فرارسيدن روز 8 مارس آن را در معرض ديد خوانندگان محترم قرار ميدهيم.
فمنيسم: قيام كهنترين مستعمره
عبدالله اوجالان
اصطلاح فمنيسم با معناي «جنبش طرفداري از زنان» از تعريف كامل مسئلهي زن بدور بوده و هنگامي كه تقابل آن همچون «طرفداري از مردان» در نظر گرفته شود، ميتواند به ناكارا گشتن كامل منجر شود. معنايي را ميدهد كه انگار تنها زنِ ستمديدهي مرد حاكم ميباشد. اين در حاليست كه واقعيت زن بسيار وسيعتر است. حاوي معانياي است كه ابعاد وسيع اقتصادي، اجتماعي و سياسي فراتر از جنسيت را داراست. اگر اصطلاح استعمارگري را از بنياد كشور و ملت خارج نموده و به گروههاي انساني كاهش دهيم، به راحتي ميتوانيم موقعيت زنان را بعنوان كهنترين مستعمره تعريف نماييم. حقيقتا هم هيچ يك از پديدههاي اجتماعي به اندازهي زنان از نظر روحي و جسمي دچار استعمار نشدهاند. بايد درك شود كه در موقعيت مستعمرهاي نگه داشته شده است كه مرزهاي آن به آساني قابل تعيين نميباشد. در گفتمان مردگرايانهاي كه همانند تمامي علوم مهر خويش را بر علوم اجتماعي نيز زده است، سطوري كه در آن از زنان بحث ميشود، مملو از رويكردهاي تبليغاتي است. با اين سخنان شايد هم صد برابر سرپوش نهادن بر طبقه، استثمار، سركوب و شكنجه در تاريخ تمدنها، بر موقعيت واقعي زنان سرپوش نهاده شده است. بجاي فمنيسم اصطلاح ژنئولوژي (زنشناسي) شايد هدف را بهتر برآورده نمايد. واقعياتي كه ژنئولوژي آشكار خواهد نمود به نظرم بيشتر از تئولوژي، اسكاتولوژي، سياستشناسي، پداگوژي و خلاصه علومي كه در رابطه با بسياري از بخشهاي جامعهشناسي هستند، واقعيت خواهند داشت. اين امر بحثناپذيري است كه زنان هم از نظر فيزيكي و هم معنايي، وسيعترين بخش طبيعت اجتماعي را تشكيل ميدهند. بنابراين چرا اين بخش طبيعت اجتماعي بسيار مهم نبايد موضوع علم نشود؟ عدم تشكيل شاخهي ژنئولوژي از طرف جامعهشناسي كه شاخههاي بسياري حتي پداگوژي يعني آموزش و پرورش كودكان هم دارد، تنها با يك مورد قابل توجيه است: گفتماني مردسالارانه دارد! تا زماني كه طبيعت زنان در تاريكي باقي بماند، تمامي طبيعت جامعه ناروشن باقي خواهد ماند. روشن شدن واقعي و گستردهي طبيعت اجتماعي تنها با روشنگري وسيع و واقعگرايانهي طبيعت زنان ممكن خواهد بود. آشكار شدن موقعيت زنان از تاريخ مستعمره گشتنشان گرفته تا استعمارهاي اقتصادي، اجتاعي، سياسي و ذهنيشان در روشن شدن تمامي ساير موضوعات تاريخي و جامعهي روزانه از تمامي ابعاد، مفيد واقع خواهد گشت. بدون شك روشن شدن موقعيت زنان، يك بعد مسئله ميباشد. بعد مهمتر با مسئلهي رهايي مرتبط است. به عبارتي ديگر حل مسئله، حائز اهميت بزرگتري است. بارها گفته ميشود كه سطح عمومي آزادي جامعه متناسب با سطح آزادي زنان ميباشد. مورد مهم اين است كه مضمون اين عبارت صحيح را چگونه توضيح دهيم. آزادي و مساوات زنان [با مردان] تنها آزادي و مساوات اجتماعي را تعيين نمينمايد. بلكه جهت اين كار تئوري، برنامه، سازمان و مكانيزمهاي كاري را نيز مقتضي ميگرداند. مهمتر اينكه نشان ميدهد كه بدون زنان سياست دموكراتيك ايجاد نگشته، حتي مشاركت سياسي طبقه نيز ناقص باقي مانده و نميتوان صلح را توسعه داده و از محيطزيست محافظت نمود. بايد زن را از موقعيت مادر، ناموس اساسي و همسر غيرقابل چشمپوشي كه بدون آن بسر نميشود بيرون آورده و بعنوان جمع سوبژهـ ابژه آن را مورد پژوهش قرار داد. البته كه بايد قبل از هر چيز اين پژوهشها را از دلقكها و مسخرهبازان عشق محافظت نمود. حتي يكي از مهمترين ابعاد پژوهشها بايد پستفطرتيهايي كه بنام عشق بر آنها سرپوش نهاده ميشوند و در رأس آن تجاوز، جنايت، كتككاري و فحاشيهاي بزرگ را برملا نمايد. اين سخن هرودوت كه «تمامي جنگهاي شرق و غرب بر سر زنان روي دادهاند» تنها ميتواند اثبات يك واقعيت باشد. آن هم اين است كه بعنوان مستعمره ارزش يافته و به همين سبب جنگهاي مهمي را سبب گشته است. هم تاريخ تمدن اينگونه بوده و هم مدرنيتهي كاپيتاليستي نمايندهي مستعمرهسازي است كه شديدتر بوده و ابعاد بسياري را كسب نموده است. به بخشي از هويتش تبديل ميگردد. استعمارش بعنوان مادرِ تمامي دسترنجها، صاحب دسترنج بدون دستمزد، كارگري با كمترين دستمزد، داراي بيشترين ميزان بيكاري، منبع نامحدود اشتها و فشار مردان، ماشين زاد و ولد نظام، قابلهي پرورش كودك، ابزار تبليغات تجاري، ابزار سكس و پرنوگرافي و ... در وسعت بسياري ادامه مييابد. كاپيتاليسم نوعي مكانيزم استعماري را در مورد زنان ايجاد نموده كه در هيچ مكانيزم استعماري ديده نميشود. نگاه مجدد به موقعيت زنان ـ اگرچه ناخواسته باشد نيزـ تلخ است. اما زبان [بيان] واقعيات جهت استثمارشوندگان به نوع ديگري شكل نمييابد. جنبش فمنيستي با آگاهي از اين واقعيات ناچار است كه راديكالترين جنبش مخالف نظام گردد. جنبش زنان كه ريشهي صورت مدرن آن را ميتوان به انقلاب فرانسه مرتبط نمود، بعد از چند مرحله توانسته تا روزگار ما پيش آيد. در اولين مرحله در پي مساوات حقوقي بوده است. اين مساوات كه معناي چنداني ندارد امروزه تقريبا بصورت شايعي تحقق يافته اما بايد نيك دانست كه محتواي آن تهي است. در حوزههاي ديگر حقوقي نظير حقوق بشر، حقوق اقتصادي، اجتماعي و سياسي نيز پيشرفتهاي ظاهري بوجود آمدهاند. ظاهرا زنان به اندازهي مردان برابر و آزاد هستند. اين در حاليست كه مهمترين فريب در اين برابري و آزادي نهفته است. آزادي، برابري و دموكراسي زناني كه نهتنها مدرنيتهي رسمي بلكه تمامي دوران هيرارشي و تمدن در تمامي بافتهاي اجتماعي بصورت ذهني و جسمي آن را به اسارت درآورده و همانند ژرفترين بردگي بكار واداشته است، نيازمند فعاليتهاي تئوريكي، مبارزات ايدئولوژيكي و فعاليتهاي برنامهايـ سازماني بسيار وسيع و مهمتر از همه اعمالي نيرومند ميباشد. بدون اينها فمنيسم و فعاليتهاي حوزهي زنان فراتر از فعاليتهاي ليبرال زنان كه در پي تسهيل كار نظام هستند، معناي ديگري نخواهند داشت. در صورتي كه «زنشناسي» توسعه يابد، نشان دادن حل مسائل از طريق يك مثال بسيار آموزنده خواهد بود: بايد دانست كه غريزهي دروني جنسي در رأس كهنترين اشكال آموزندگي حيات ميآيد. واكنشي است كه حيات، جهت تداوم خويش آن را نشان ميدهد. عدم امكان حيات ابدي در فرد، راهحل را در اين ديده است كه پتانسيل توليد مثل مجدد در يك را ايجاد نمايد. چيزي كه غريزهي جنسي ناميده ميشود، تكثير اين پتانسيل در شرايط مناسب و تداوم حيات است. اين نوعي چاره در برابر خطر انقراض نسل و مرگ است. اولين تكثير سلول، تكثير يك سلول تنها و جاويد نمودن آن است. با تعميمي وسيعتر ميتوان گفت كه پديدهي «متنوع گشتن و تكثير كيهان» در برابر خلأ و نابوديِ خواهان بلعيدنش و تداوم گرايش ابديتيابي در حيات زنده ميباشد. نوع و يا فرد انساني كه اين پديدهي كيهاني در آن تداوم دارد، عموما زن است. تكثير در جسم زن تحقق مييابد. نقش مرد در اين مسئله در درجهي بسيار كمتري است. بنابراين وجود تمامي مسئوليت در دست زنان در مسئلهي تداوم نسل، موردي است كه از نظر علمي قابل درك ميباشد. اين در حاليست كه زن علاوه بر اينكه جنين را در رحم خويش حمل كرده، بزرگ نموده و ميزايد، بصورت طبيعي مسئوليت نگهداري آن تقريبا تا زمان مرگ را نيز با خود حمل مينمايد. بنابراين اولين درسي كه بايد از اين مسئله كسب نماييم اين است كه زنان در تمامي مناسبات جنسي داراي حق مطلق ميباشد. زيرا هر رابطهي جنسي بصورت پتانسيل همراه با خويش مسائلي را براي زنان بهمراه ميآورد كه برآمدن از پس آن بسيار دشوار ميباشد. بايد دانست زني كه ده فرزند بدنيا بياورد، از نظر جسمي و حتي روحي نيز به اوضاعي بسيار نامطلوبتر از مرگ دچار ميگردد. نگرش مردان به غريزهي جنسي، منحرف و نامسئولانهتر ميباشد. فاقد ديد نمودن به دست جهالت و قدرت نيز در اين امر بيشترين نقش را دارد. همچنين همگام با هيرارشي و دولت خانداني، داشتن فرزندان متعدد براي مردان به معني نيرويي غيرقابل چشمپوشي درميآيد. تعدد فرزندان هم ضمانت تداوم نسل و هم باقي ماندن بصورت قدرت و دولت ميگردد. از دست نرفتن دولت كه معناي نوعي انحصار مالكيتي است، بسته به بزرگي خاندان است. بدينترتيب زنان را هم از نظر موجوديت بيولوژيكي و هم موجوديت قدرتي و دولتي به ابزار زاد و ولد فرزندان متعدد تبديل مينمايند. بنياد استعمار وحشتناك زنان كه در ارتباط با طبيعت اول و دوم است، اينگونه تدارك ديده ميشود. تحليل فروپاشي [شخصيتي] زنان در ارتباط با اين دو طبيعت حائز اهميت فراواني است. چندان نيازي به توضيح نيست كه زنان تحت اين دو موقعيت طبيعت از نظر روحي و جسمي ممكن نيست بصورت سرزنده و فرسوده نگشته زنده بمانند. فرسودگي جسمي و روحي بصورت مختلط و زودهنگام پيش آمده و زنان را در مقابل تأمين و تداوم حيات سايرين با حيات كوتاه و غصهانگيز بسوي نابودي ميبرد. تحليل و خوانش تاريخ تمدن و مدرنيته بر اساس اين واقعيت، حائز اهميت بزرگي است. وخامت مسئله از منظر زنان را به كناري بگذاريم. اين افزايش مفرط جمعيت يعني بعد مسئلهي دموگرافيك است كه تأثيرات شديدترش را بر روي تمامي طبيعت اجتماعي و محيطزيست اكولوژيك نشان ميدهد. يكي از بنيادينترين درسهايي كه هم از طرف زنشناسي و هم تمامي علوم اجتماعي بايد فراگرفته شود وضعيت و واقعيت غيرقابل تداوم بودن، غيرقابل رشد بودن و در برخي موارد نادر عدم امكان كاهش دادن جمعيت انسان از راه روش «تكثير از طريق غريزهي دروني» ميباشد. دليل اساسي افزايش جمعيت اين است كه با بكار بستن روشهاي علمي ايجاد شده در طول تاريخ تمدن و مدرنيته، از تداوم نسل از راه ابتداييترين روشي چون غريزهي دروني پشتيباني مينمايند. تداوم موجوديت نوع انسان بعنوان طبيعت اجتماعي تنها از طرق غريزهي دروني و بويژه از طريق استفاده از غريزهي جنسي بيانگر وضعيتي بسيار عقبمانده ميباشد. سطح هوشي و فرهنگي حاوي پتانسيلهاي آموختن است كه موجوديت اجتماعيشان را ميتواند با كيفيت پيشرفتهتري ادامه دهد. افراد و اجتماعات با هوش و فرهنگشان، در وضعيتي هستند كه قادر به استفاده از امكان ايجاد حيات براي خويش از طريق نهادهاي فلسفي و سياسي در طولانيترين مدتها ميباشند. بنابراين نيازي به تكثير نسل از طريق غريزهي جنسي دروني و تداوم آن باقي نميماند. فرهنگ و هوش انساني مدت بسياري است كه از اين روش گذار نموده است. بنابراين اساسا اصل سودبَري تمدن و مدرنيته مسئول اين ابتدايي بودن هستند. بدون هيچ شكي، افزايش افراطي جمعيت، انحصار و قدرت افراطي است؛ آن نيز برابر است با سود افراطي و كلان. افزايش افراطي نوع انسان در طول تاريخ و درآوردن جامعه و حتي طبيعت نيز به آستانهي نابودي، قطعا در نتيجهي اندوختهي سرمايه و قدرت انباشته شده و قانون سود كلان ميباشد. تمامي عوامل و اسباب ديگر در درجههاي دومي و بعدي ايفاي نقش مينمايند. بنابراين مسئوليت اساسي در حل مسئلهي دموگرافيك كه راه اساسي حل مسئلهي زنان و ممانعت از تخريب محيطزيست ـ كه از هماكنون ابعادي عظيم به خود گرفتهاندـ ميباشد، بايد در دست زنان باشد. اولين شرط اين مسئله نيز آزادي و مساوات زنان و حق پرداختن كامل به سياست دموكراتيك ميباشد. خارج از اين واقعيات رهايي، آزادي و مساوات واقعي زنان، جامعه و محيطزيست ممكن نيست. البته شكلگيري سياست دموكراتيك و كنفدراتيو نيز ممكن نيست. همچنين زنان بعنوان عضو اصلي جامعهي اخلاقي و سياسي در پرتو آزادي، مساوات و دموكراتيزاسيون از نظر اخلاق و زيبايي حيات نيز نقشي حياتي ايفا مينمايند. اخلاقشناسي و زيباييشناسي بخشهاي تفكيكناپذير زنشناسي هستند. اين غيرقابل بحث است كه زنان به سبب مسئوليت بزرگشان در حيات، هم بعنوان نيروي فكري و هم اجرايي در تمامي موارد اخلاقي و زيبايي گشايشها و پيشرفتهاي بزرگي را رقم خواهند زد. پيوند زنان با حيات در مقايسه با مردان محدود است. پيشرفته بودن بُعد هوش عاطفياش با اين مسئله در ارتباط ميباشد. بنابراين زيبايي بعنوان زيبا نمودن حيات، از منظر زنان موضوعي هستيشناسانه ميباشد. از نظر اخلاقي نيز (تئوري اخلاقي، زيبايي= تئوري زيبايي) مسئوليت زنان وسيعتر ميباشد. رفتارهاي واقعگرايانه و با احساس مسئوليت زنان در ارزيابي، تعيين و تصميمگيري در باب جوانب نيك و بد آموزش انسان، اهميت حيات و صلح، بدي و وحشتانگيزي جنگ، معيارهاي برحق بودن و عدالت، اقتضاي سرشتشان ميباشد. البته كه از زني سخن نميگويم كه بازيچهي دست مرد و سايهي وي باشد. زن مورد بحث، زني آزاد و برابر است كه دموكراتيزاسيون را بصورت دروني پذيرفته باشد. طرح اقتصادشناسي بعنوان بخشي از زنشناسي نيز صحيحتر خواهد بود. اقتصاد يك شكل فعاليت اجتماعي است كه از همان ابتدا زنان در آن نقش اساسي را ايفا نمودهاند. به سبب اينكه مسئلهي تغذيه كودكان برعهدهي زنان است، معنايي حياتي را بيان مينمايد. اين در حاليست كه معناي واژهاي اكونومي «قانون خانه، مقررات تأمين گذران خانه» ميباشد. آشكار است كه اين نيز كار اساسي زنان ميباشد. گرفتن اقتصاد از دست زنان و دادن آن به دست صاحبان قدرت اربابي چون نزولخوار، بازرگان، پول و سرمايهدار و قدرتـ دولت، بزرگترين ضربه بر پيكر حيات اقتصادي را وارد آورده است. اقتصادي كه به دست نيروهاي اقتصادستيز سپرده شده است، بصورت هدف اساسي و ميليتاريسم درآورده شده و به عامل اساسي تمامي جنگها، درگيريها، بحرانها و منازعات بيحد و مرز در تمامي طول تاريخ تمدن و مدرنيته تبديل گردانده شده است. امروزه اقتصاد به صورت يك حوزهي بازي درآمده كه در آن كساني كه ارتباطي به اقتصاد ندارند، با بازي از طريق اوراق با روشي بدتر از قماربازي بصورت نامحدود ارزش اجتماعي را غصب مينمايند. مسلك مقدس زنان به صورت بورسها و بازيهاي قيمتي و بهرهاي و كارخانجات محل توليد ماشينهاي جنگي، ابزارهاي ترافيكي كه محيطزيست را بصورت غيرقابل حيات درميآورند و محصولاتي سودآوري كه ارتباط چنداني با نيازهاي اساسي انساني ندارند، درآورده شده است. جنبش آزادي، مساوات و دموكراتيك زنان كه مبتني بر زنشناسي است كه دربرگيرندهي فمنيسم نيز ميباشد، آشكار است كه در حل مسائل اجتماعي نقشي اساسي ايفا خواهد نمود. بايد بدون بسنده نمودن به انتقادات جنبش زنان در تاريخ گذشتهي اخير، هرچه بيشتر تاريخ تمدن و مدرنيته كه زنان را از صحنه زدوده است، مورد انتقاد قرار داد. اگر موضوع، مسئله و جنبشهاي زنان در علوم اجتماعي تقريبا در درجهي نبود است، مسئول اساسي اين امر ذهنيت هژمونيك و ساختار فرهنگ مادي تمدن و مدرنيته ميباشد. با برخوردهاي مساواتطلبانهي حقوقي، سياسيشان شايد فايدهاي براي ليبراليسم داشته باشند اما نهتنها مسئله را حل نمينمايند بلكه حتي نميتوانند بعنوان پديده، آن را تحليل نيز نمايند. منفك دانستن جنبشهاي فمنيستي كنوني از ليبراليسم و ادعاي اينكه بصورت نيروهاي مخالف نظام درآمدهاند، در مغلطه انداختن خويشتن خواهد بود. يكي از مسائل اساسي فمنيسم اين است كه اگر آنگونه كه ادعا مينمايد راديكال است، بنابراين بايد قبل از هرچيز پيوندش را با عادات ريشهاي ليبرال، شيوهي انديشه و احساس و حياتش گسسته و تمدن و مدرنيتهي پشتيبان آن كه دشمن زنان است را تحليل نمايد. بايد بر اين اساس راهحلهاي بامعني را در پيش بگيرد. مدرنيتهي دموكراتيك سرشت زنان و جنبش آزادياش را يكي از نيروهاي اساسي دانسته و هم توسعهي آن و هم اتفاق با آن را يكي از وظايف اصلي شمرده و بايد در فعاليتهاي بنيانگذاري مجدد [نظام خويش] از آن استفاده نمايد.
با همهي اين تفاصيل، دولت جمهوري اسلامي در راستاي تشديد سياستهاي ضد كُرد و جلب توجه هر چه بيشتر تركيه به سوي خود جهت برونرفت از بنبست بينالمللي و مسئلهي هستهاي، نهتنها در صدد تصفيهي جنبش آزاديخواهي برآمده، بلكه خلق كُرد و بهويژه جنوب كردستان را آماج حملات توپخانهاي خود قرار داده و حتي مرزهاي كشور عراق و جنوب كردستان را مورد تعرض قرار داده است. بيشك همگان آگاهند كه در مناطق خاكورك، سيدهكان، خنيره، لولان و... PJAK و نيروهاي شرق كردستان(HRK) بهسر نميبرند
اعدام نمودن رهبر جوان اپوزيسيون بلوچ، عبدالمالك ريگي، بارزترين نمونه تداوم سياست قتلو عام است. اين امر نشاندهندهي آن است كه سياستهاي ضدخلقيِ جمهوري اسلامي، تنها متوجه خلق كرد نيست. بلكه ديروز كرد، امروز جوانان بلوچ و فردا هم ديگر خلقهاي ايران مورد هدف سياست دولت ميباشد
نظام تمدن مادّي در طول تاريخ، در پي بلعيدن تمام ارزشهايي بوده است كه محصول رنج هزاران سالهي جامعهي طبيعياند. جنگها، چپاولها، كشتارها، زندانها، سياهچالهها، شكنجهها، چوبههاي دار، صليب، زنجير و يوغ و تازيانه دستاورد تمدن مادّي و اقشار قدرتمدارِ فرادست براي بشريتاند. اينها همه ابزارهايي براي به سكوت كشانيدن، بيارادهسازي و تسليمگيري جامعه و هدايت آن بر اساس منافع قشر حاكم بودهاند.
پرداختي مختصر به مانيفست جامعهدموكراتيك رهبرآپو مراحل جامعه متمدن و مسائل مقاومت رامتين صبا بخش اول در اين بخش از مانيفست رهبر آپو مراحلي از جامعه متمدن مورد ارزيابي قرار ميگيرد و عوامل و مسايل ظهور «مقاومتها» را به شكلي بيان ميدارد كه فلسفه شكلگيري مقوله «قدرت» را به شكلي منسجم از تاريخ تمدن استخراج مينمايد و حلقههاي زنجيرسان آن را رومينمايد. كاري كه فيلسوفان و انديشمندان معاصر از قبيل «نيچه، هايدگر، فوكو و غيره» در طريق آن مَرْكب قلم دواندند، اما ناقص ماندند. زيرا در شناسايي حلقههاي تاريخي دچار نقص تئوري تاريخي گشتند.
با اتحادي نوين در راستاي آزادي گام برخواهيم داشت دولت ايران كه خود نيز در داخل مرزهايش برخوردار از مسئله حل نشده كرد ميباشد و شروع مبارزات نوين جنبش آزاديخواهي خلق كرد در سالهاي اخير اين دولت را تا حد زيادي در تنگنا قرار داده، از طرفي سعي بر از ميان برداشتن اين مسئله و نابودي خلق كرد را دارد و از سويي نيز خواهان رساندن اين پيام به دولت تركيه است كه "ما مستقيما در مقابل خلق كرد اعلام جنگ نمودهايم، آنها را كافر نام نهاده و فتواي جهاد در مقابلشان دادهايم و گامي فراتر از آمريكا عليه كردها نهادهايم
اسلحهها رو به كجا نشانه رفتهاند؟! ريوار آبدانان اين روزها مسئلهي كُرد ستونهاي خبري اكثر روزنامهها، بولتنهاي خبري، سايتها و تلويزيونها را به خود اختصاص داده است. قهرمانيِ بينظيرِ فرزندان كُرد در زندان اِوين تهران نگاه بشريت قرن بيستويكم كه تشنهي ذرّهاي آزاديست را به خود متوجه گردانيد.
« مقاومت زندگيست» باران روژ. بريتان سي و اندي سال از تاسيس دولت جمهوري اسلامي ميگذرد؛ دولتي كه هم با صفت اسلامي و هم صفت جمهوري هميشه سيري متضاد داشته است. دولتي كه به تمامي مطالبات دموكراتيك و آزاديخواهانهي خلقهاي ايران از همان بدو تاسيس پشت پا زد و كاراكتري توتاليتر و فراگيرنده را تحت حاكميت ولايت فقيه به خويش گرفت. همان ولايت فقيهي كه با نقاب نمايندگي خدا به خود حق هرگونه انحصار، غصب و چپاولگري را ميدهد و تاب تحمل هيچ گونه اراده و انسان آزادي را ندارد.