ناو و پاشناو: دیاکۆ بهختیاری
نازناو: هێرش ئامهد
ڕۆژ و شوێنی لهدایکبووی:1981- مههاباد
ڕۆژ و شوێنی بهشدار بوون:
ڕۆژ و شوێنی شههید بوون: 2008/5/1- قهندیل
هنگام نوشتن موضوعي، قبل از آن بايد درموردش تحقيق و تامل تفكر داشته و اندکي انديشيده و منبع و مرجعي لازم در آن موضوع را يافته و ابتدا و انتهاي را براي متن خود تعين کرد. يعني تحقيقات اوليه جهت آفريدن و يا فعال نمودن هر پديده و موضوعي لازمههر نوع مطلب نوشتاري است.
اما اين بار كاملا تفاوت دارد. مرجع و منبع تحقيق و تامل براي اين مطلب لازم نيست، يعني چنين مطلبي فاقد تئوري بوده و فيالنفسه حيات است. اين رانبايد فراموش كرد كه هر انساني چنين حياتي ساده، صادقانه و پر هيجان و هميشه جوان را ندارد. اگر اين نوع حيات را انقلاب بناميم، اشتباه نخواهد بود. نقطه آغاز اين مجموعه را ميتوان به سه دهه اخير يعني آغاز جنبش علمي سياسي ايدئولوژي وانقلابي PKK در كردستان دانست. يعني جنبشي كه شهيد، تلاش، صداقت، سياست وآموزش منبع ومرجع آن است و محصول آن هم پراكتيك وآزاديست، ماحصل تمامي اين آفرينش وپرورش دادن ميليونها انسان انقلابي وآزاديخواه و زندگي به تمام معنا زنده است.
فلسفه آپوئيستي به رهبري رهبرآپو را به عنوان ايدئولوژي زندگي و انسانيت به عنوان ميليونها انسان پذيرفته شده و درحال آفريدن زندگي آزاد وانسان آزاده ميباشد. در زماني كاملا جدا و محيط كاملا متضاد در طي چند ساعتي بزرگترين درسهاي تاريخ انسانيت آموزش داده ميشوند. فضاي مملو از مقاومت، خلاقيت، صداقت، شرافت، كرامت، انسانيت، رفاقت، تربيت، جوانمردي، برابري، آزادي، فداكاري و هزاران صفت نيک ديگر در برابر محيطي مملو ازخيانت، نامردي، بيحيثيتي، فقدان احترام، پليدي، توطئه، حملات وحشيانه، بياخلاقي، ترور و جوي پر ازخون، باروت و آتشي جهنمي، نابودي، نا اميدي، كينهجويي، پستي، بياحترامي و صفات منفي ديگر.
همه وهمه اينها در يکم مي 2008به مدت سه ساعت در كوه هميشهسر بلند ومقاومقنديل در ميان درياي اميد صداقت و دوستي به رويارويي با يکديگر برخاسته و با دادن درس "چگونه بايد زيست" و "مقاومت زندگيست" به ميليونها انسان آزاديخواه و آموزش دوباره زيستن را براي جامعه بشردوست وانسان ميهندوست بجا گذاشته است. اينست زنده ماندن و معلمي! در اين شب، شش تن ازمعلمان تاريخ به شهادت رسيدند و شهيد "هيرش آمد"(دياکو بختياري) يكي از اين معلمان بود. در طول عمرم هميشه ميخواستم دوستان بسياري داشته و در اين زمينه كوشا بودم، اما ملاك رفاقت را در چند ويژگي هميشه در نظر ميگرفتم كه اين موارد باعث شد دوستان چنداني نيابم و بسياري را از دست بدهم.
خصوصيتي همچون صادق بودن و صداقت داشتن در رفاقت ملاك اصلي بوده و هيچگونه منفعت شخصي نابجا در ميان بوده و رفاقتمان هر روز بايد سرزنده بوده و کسالت از آن محلي از اعراب نداشته باشد. مورد ديگري كه در نظر ميگرفتم راحت بودن و صميميت و درک متقابل صادقانه بود تا بتوان به همديگر كمك کرد و محرم راز همديگر بود. از همه مهمتر آنچه كه بر آن تاكيد بسياري مينمودم، وظيفهشناسي بود. اينگونه از هر قشر و طبقهاي دوستاني داشته و به اين موارد بسيار پايبند بودم.
در اين ميان آنچه اسباب ناراحتي و عصبانيت در من ميگشت، راحتطلبي، كم تحركي وتنبلي بود. بعد ازگذشت 18سال از عمرم باز هم در ذات مسئله، در جستجوي دوستي بودم كه هم رفيق، هم الگوو هم معلم باشد. جويا شدنم دراين مورد جالب و سازنده بود. حقيقتا در پي چاره بودم و اين را در سن 18سالگي در سال2002 با مشاهده جوي آزاد، هدفمند، مملو از تلاش يافتم. شروع زندگي دوباره من با آمدنم به همراه 5 نفر ازدوستانم به كوهستانهاي با عزت و سازنده و ديدن زندگي انقلابيون يعني گريلاهاي PKK بود. در اين ديدار کيمياي زندگيام را يافتم. بخشي از اين کيميا آشنايي با رفيق هيرش بود. در واقع همه انقلابيون وگريلاها براي ما يكي بودند و هستند. اول بار بود که آشکارا مفهوم آزادگي، صداقت، تلاش و دلسوزي را ميديدم.
خصوصيات مثبت و انقلابي در ذات و رفتار تکتک آنان نمايان بود. به سبب وجود معضل زبان و لهجه، بيشتر اوقات و صحبتهايم با شهيد هيرش بود. رفيق هيرش نيز با نهايت صبر، انرژي و با هيجان ويژه خود وظيفه معلمي خود را در مورد فرادادن درس آزادي و فلسفه آپوئيستي به من ودوستانم را بجاي آورده و حدود يک هفته، نهايت خدمت را به ما کردند. در اين زمان ـ هرچند اندکـ گرانبهاترين و معنادارتريندرس زندگي را از ايشان گرفتم. بعد ازبرگشتنم به محيط معمولي و جامعه عادي، تمام مشكلاتي كه درمورد رفاقت داشتم حل شد وهمه چيز من گريلا، قنديل، هوال هيرش و آپوئيسم شد.
اين تغيرات غيرعادي زندگي مرا نيز متحول کرد. پس ازاين سفر، به صورت منظم با "هوال"هاي گريلاي آزاده پيوند داشته و هر روز در پي، لذت معنوي هرچه بيشتر بودم واين روال تا سال 2005 و 206 ادامه داشت. در اين مدت چهار سال كم كاري و بيعلاقگي مقطعي در من ايجاد شد اما باز هم اميدوار و هدفمند و شاد زندگي را ادامه مي دادم. مدتي بعد توسط نيروهاي رژيم دستگير شدم و اين حکم دانشگاه و کلاسي سودمند را برايم داشت، زيرا چون دوستان را از فرصت طلبان جدا كردم .
باز مطمئن تر شدم كه رفاقت يعني انقلابي بودن، يعني گريلا بودن يعني "هوال". در اين شرايط هم رفيق هيرش نسبت به من انجام داد. ازهيچ گونه مساعدتي دريغ نكرد. آنچه كه براي من ملاك دوست بودن بود وسعي ميكردم بدان پايبند باشم، در ذات شهيد هيرش درحد اعلا خويش را نشان داد.
در ذات ايشان رفع عطش از تحول و قانع شدن نسبت به پيشرفت وجود نداشت. هميشه ميگفت که بايد بيشتر متحول شويم و متحول کنيم وسعي داشت اين ويژگي را در محيط اطراف خود عملي كرده وآموزش داده و سازماندهي لازم براي آن را ايجاد نمايد. بارها شاهد چگونگي برخود شهيد هيرش با مشكلات و حل آنها بوده ام. چنين برخوردهايي از عهده هرکسي برنميآيد. بعنوان نمونه دادن جاني دوباره به انسانها و مادراني كه اميد به زندگي را از دست داده بودندو سازماندهي آنان جهت گرفتن حق خود از هر گونه اقتدار در جامعه و سيستم كه نمونه هاي آن را در ميان "مادران صلح" در كردستان ميتوان ديد.
شهيد هيرش اسلوب ويژهاي براي سخن گفتن با جوانان داشت. چندين جوان را از خودكشي، مرگ، خود سوزي و نااميدي نجات داد و به جوانان ترك شده در جامعه و منحرف شده از لحاظ شخصيتي و هويتي درس اميد و زندگي ميداد. فرستادن دهها جوان به كوهستانهاي سازنده، نمونه بارزي در اين مورد است. اين موارد تنها چکيدهاي از تلاش انقلابي رفيق شهيدمان است.
با وجود آن همه زحمتي كه در حق من انجام داد باز هم اصرار داشت که بايد تلاش بيشتري به خرج دهم و تغيرات اساسي را در زندگي خود بيافرينم. روزي نزديک غروب در فضايي تاريک و آرام و بيروح، با ناراحتي که داشتم، فانوسي روشن کرده و ميخواستم کتاب بخوانم. ناگهان صدايي به گوشم رسيد. نام مرا صدا ميکردند. صدا را شناخته و بسويش شتافتم. رفيق هيرش همراه خويش دو رفيق ديگر را نيز آورده بود. بعد از دو سال فراق، با ديدن وي جاني تازه گرفته و آتش شادي وجوم را فراگرفت. بيشتر از 15 کيلومتر پياده آمده بودند تا مرا ديده و و صداقت و رفاقت خود را بار ديگر ثابت کنند. باز هم معلمي خويش را نشان داد. آن شب مرحلهي ديگري از حياتم آغاز شد. فرداي آن روز با وجود خستگي بسيار بسوي کار و فعاليت سازماني برگشته و در پي معلمي خويش روان شد.
در اين دوره نوين زندگيم مجددا فعال گشت و پس از مدتي با رفيق هيرش و يکي از رفقاي دختر قرار ملاقات داشتيم. آن شب رفقا جشن تولد دوم مرا گرفته و از جامعه بريده، کشتيها را پشت سر سوزانده و با عهد با معلم زندگيم "هيرش"، زندگي انقلابي را آغاز بعد از مدتي با يكي از رفيقاني ديگر كه رفيقي زنمودم. شهيد هيرش تدارك فرستادنم را به صفوف گريلا را قبلا ديده بود. توسط استادم به آغوش کوهستانها آمده و با كوهستان و مقاومت و سختي همنشين گشتم. از جامعه که به مأواي گرگ ها تبديل شده بوده جدا شده و به حيات پر از دشواري اما با شرف در ميان گريلاهاي آپوئيست، آغاز به شناخت ز خويش و خودسازي كردم. معلمم مرا تحويل كردستان، شهيدان كوهستان و رفقاي آفتاب داد. رفتم تا فرزند بلندي و پاکي و آزادي شوم.
بعد از اتمام دوره آموزش اوليه، در کوهستان قنديل روزي رفيق ديرينم را با لباسي شخصي ديدم، به تازگي از عرصه پراکتيک برگشته بود. همديگر را در آغوش گرفته و خوشآمد گفتم. تا نصفه شب صحبت کرديم. از ديدن رفيق هيرش مملو از شعف و شادي گشتم. او از نحوه و نتايج آموزشم پرسيد و من از اوضاع داخل. اينبار رهنمودهايش برايم متفاوتتر بود و مطابق وظايفي که داشتم، راه و چاه را برايم تعريف ميکرد. ميگفت يک وظيفه داريم: سازماندهي، سازماندهي، سازماندهي!
مكان محل صحبتمان، مقابل در غاري بود که براي حفاظت از توپباران ارتش ايران در آن پناه گرفته بوديم. گفتگويي شاديبخش در زير آتش خمپاره و توپ با رفيق به پاکي آب و آفتاب هميشه در ذهنم خواهد ماند. انرژي مجددي گرفته و در کوهستان مدتي را با هم گذرانديم. چند هديه با خود آورده بود که از ميان آنها ساعتي را به من داد. با لهجهي زيابش مثل هميشه چند لطيفه نيز تعريف کرد که مايهي شعف شد.
زمان بسياري با هم نمانديم، محل وظايفمان اندکي از هم دور بود. پس از قطع حملات توپخانه ايران و آغاز حملات هوايي ارتش ترکيه بود که اين خاطرات با داغي گران همراه شدند. رفيق هيرش و پنج رفيق ديگر در حملهي شب يکم ماه مي 2008 به شهادت رسيدند. معلمم به شهادت رسيد و وظيفهاي بزرگتر بر دوشم نهاد.
تاآن شب هيچگاه به فكر نوشتن در اين باب نبودم، يعني آمادگي نوشتن چنين متني را نداشتم اما بايد نوشت که انقلاب رنج، خون، شهيد و هزينه ميخواهد .
چنان ناراحت شدم كه نه زبان قادر به گفتن و نه قلم قادر به نوشتن آن احوال است.
من بيشتر در محيط خارج ازكوهستان با رفيق هيرش بودم در كوهستان مدتي بسيار کوتاه با هم بوديم اما آنچه برايم جالب بود اين است که ايشان انساني به تمام معنا آزاده بود و يك رنگ. شخصيت ايشان انقلابي، ثابتقدم، راديكال، شاد و سرزنده بود. ناراحتي خويش را کمتر بروز ميداد. هميشه اهل تحليل بود. در حوزه کاري سازماندهي و مطبوعاتي نيرومند بوده و الگويي مطرح محسوب ميگشت.
شهيد هيرش با نثار خون خويش مانند هر شهيد ديگر بهاي واقعي زندگي را پرداخت و جواب دمكراتيك وآشتي خواه را به رهبري، خلق، شهيدان و همراهانش داد. با شهادتش نقش معلمي خويش را براي همگان بجاي آورد. شهادتش آغاز زندگي و دوباره زيستن است. از ياد دادن و ياد گرفتن سيراب نميشد. پلهاي پشت سر را شکسته و هميشه جوان و جويا بود. يک انقلابي کامل!
درسهاي بسياري از ايشان فراگرفتم.
فداكاري، صبوري، مقاومت، تحرك، شيوه زندگي، سخن گفتن، شيوه انتقام گرفتن، سازماندهي، مفهوم سازمان و هزاران درس ديگر و تنها ميتوانم بگويم که راهت ادامه دارد. تو بخاطر ما رفتي و ما بخاطر تو و خلقي که در راه آن جاني دادي مبارزه خواهيم کرد تا زماني که نور آزادي بر ما تابيده شود. آزادي که با تو و امثالت آغاز به درکش کردم و به همين جهت هيچگاه از ياد نخواهي رفت.
م. ئاويهر (از همرزمان شهيد هيرش آمد)
